یادداشتهای گمشده

داستان حاکم ۲
نویسنده : سمول - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
 

سلام

یادتون میاد یه داستان از یه حاکم براتون گفتم حالا دیگه خیلی این حاکم قصه ما داره باحال میشه کار از قصه گذشته وفقط یه غصه است رو دل ما حاکم نازنین بعد از اینکه مطمئن شد انگلیسیها بهترین دوستان ماهستند و بعدشم همه رو متوجه این نکته کرد که روسیه همیشه خیر خواه ملت ایران بوده تصمیم گرفت به تمام کارشناسان سیاسی حالی کنه که کی گفته اعراب دستشون با آمریکا تو یه کاسه است اینا دوستان و برادران ما هستند ببینید چه مهربون مهمون خونشون دعوت می کنند. حالا این حاکم نازنینمون بعد از اینکه بعد فضا زمان و در طی سفر به کاراکاس نابود کرد تصمیم گرفته تا در راستای جهانی شدن سازمان گفتگوی تمدن ها رو درسازمان جهانی سازی یکی کنه تا همه متوجه بشن که آخه مگه فرهنگ و تمدن هم سازمان می خواد اگه مردم تمدن دارن که میدونن چه جوری باید حرف بزنن اگر هم ندارند که خوب ما از نقشه جهان حذفشون می کنیم دیگه اینقدر دنگ و فنگ نمیخواد در ضمن چه معنی داره حکام قبلی ریاست سازمانی داشته باشند. دارین باحالی رو تا اینجا داشته باشین تا بعد

پ ن۱:البته یادتون باشه بقیه برن خیلی بده

پ ن۲:اینا اصلا دیکتاوری نیست ها

پ ن ۳:این دوتا خبر ربطی به هم ندارن تقصیر کلبه دنجه که گفته دوتا مطلب بذار ما نتیجه گیری کنیم

http://www1.irna.ir/fa/news/view/line-7/8610091233164508.htm

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8610090434


 
comment نظرات ()
 
حسرت همیشگی
نویسنده : سمول - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

 من نمیدونم چرا باید تو بری ولی می دونم که تو و دوستانت خودتون رهایی رو انتخاب می کنید

وحسرتها همیشه برای ماست

حرفهای ماهنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

....................................

ناگهان چه زود دیر می شود

من رفتنت و باور نمی کنم وقتی دکتر حسینی پر کشید من موندم و عکس سه نفره تو سلمان و

دکتر  با خودم گفتم  هراتی تنها شد حالا دکتر و سلمان اون بالا براش دست تکون میدن

نمیدونستم خیلی زود شما سه تایی باز سوار قایقید چراکه هر سه خسته بودید از این

درددامنه دار

هنوز دامنه دارد

هنوز که هنوز است

درد دامنه دارد

چه سخت بود زندگی براتون تو این کویر  بایدم سخت باشه برای پرنده ها این رو زمین موندن

خیلی سخته 

خسته ام از این کویر این کویر کور وپیر

این هبوط بی دلیل  این سقوط ناگزیر 

وحالا خوابت تعبیر شده دست بزار روی شونه هات بالها سر جاشونن و جای تو اینجا خالیه داشتم

با درد می نوشتم با یه بغض  با اشکهایی که نمیذاشتن ببینم ولی نشد که پست و بذارم و

حالا می خوام فقط بدونی که من از اولین شماره سروش نوجوان باهات بدونم و حتی اینجا هم

اسمش و از شعرتو قرض گرفته و حتی اولین پستم هم شعر خودت بوده می دونم گفته

بودی

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

ولی پرونده تو همیشه بازه چون درد این بغض هیچوقت از روی دلهامون پاک نمیشه

این دیگه پیشگویی خوبی نبود نمیتونم بنویسم خواستم این پستم مثل قبلی نباشه ولی

نمیشه اگر هزار بارم پاک کنم و دوباره شروع کنم درد امشب و نمیتونم نشون ندم دارم داغون

میشم باور نمیکنم اگر تمام شوق رفتنتم هزار بار بخونم بازم آروم نمیشم اینکه شماها می

خواین پرواز کنید به من ربطی نداره این منصفانه نیست که مارو تنها بذارین باید بلند شم می

خوام دوباره تمام شعرهای تو سلمان و دکتر و بخونم ولی یاد باشه درسته فردا میام بدرقت ولی

از من توقع خداحافظی نداشته باش


 
comment نظرات ()
 
سنت خدا
نویسنده : سمول - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

ملتی که بزرگترین طاغوت ها را به زیر کشیده است و بزرگترین ارتش ها را شکسته، قادر است به مشکلات فرعی غلبه کند.

وجود مشکلات برای تکامل یک نهضت ضروری است. آن را می پرورد و قوی می کند.

سنت خدا بر این قرار دارد که مبارزه حق با باطل همیشگی باشد و تکامل از خلال مبارزه بدست آید. مردم در خلال سختی ها و مشکلات پخته و آزموده می شوند. آسایش و راحتی و موفقیت همیشه رخاء و سستی و عقب ماندگی به وجود می آورد. غنی و بینیازی و پیروزی دائمی ایجاد فساد و طغیان می کند، اِنَ الانسانَ لَیَطغی اَن رَاهُ استغنی...

اگر آدمی همیشه در بستر حریر بخوابد، و همیشه همای سعادت را در آغوش بگیرد، وهمیشه در همه مبارزات پیروز باشد آن گاه لذت پیروزی و سعادت او از بین خواهد رفت و آدمی از تکامل باز خواهد ماند.

شهید چمران


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سمول - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۸
 

چرا فاطمه شبانه دفن می شود؟!

زهرا وصیت کرده بود: علی جان!خودت مرا غسل بده و تجهیز و دفن کن.شب مرا دفن کن ،

نمی خواهم کسانی که به من ظلم کرده اند در تشییع جنازه من شرکت کنند.

تاریخ کارش همیشه لوث است.افرادی جنایتی را مرتکب میشوند و بعد خودشان در قیافه یک دلسوز ظاهر می شوند،برای اینکه تاریخ را لوث بکنند،عین کاری که مامون کرد، امام رضا را شهید می کند،بعد خودش بیش از همه مشت بر سرش میزند و فریاد می کند و مرثیه سرایی می نماید،لهذا تاریخ را در ابهام باقی گذاشته که عده ای نمی توانند باور کنند که مامون بوده است که امام رضا را شهید کرده است. این لوث تاریخ است.

زهرا برای اینکه تاریخ لوث نشود فرمود:مرا شبانه دفن کن.لا اقل این علامت استفهام در تاریخ بماند:پیغمبر یک دختر که بیشتر نداشت؛چرا باید این دختر شبانه دفن بشود؟قبرش مجهول بماند؟این بزرگترین سیاستی است که زهرای مرضیه اعمال کرد که این در را به روی تاریخ باز بگذارد که بعد از هزار سال هم که شده بیایند و بگویند:

                   وَلاَی الاُمورِ تُدفَنُ لَیلا                         بِضعَةُالمُصطَفی وَیُعفی ثَراها

تاریخ بگوید:سبحان الله !چرا دختر پیغمبر را در شب دفن بکنند؟! مگر تشییع جنازه یک امر مستحبی نیست آن هم مستحب موکد و آن هم تشییع جنازه دختر پیغمبر؟!چرا باید افرادی معدود به او نماز بخوانند؟!و چرا اصلا محل قبرش مجهول بماند و کسی نداند زهرا را در کجا دفن کرده اند؟

                                                                                                           مقتل مطهر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : سمول - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥
 

کاش گوشهایمان شنوایی خود را از دست می داد  تا نوای هل من ناصر ینصرنی را

نمی شنیدیم

کاش چشمهایمان نابینا می شد تا آواره های سامرا را نمی دیدیم

کاش دستی نداشتیم تا در نظاره آشوب تنها سنگینی تن باشد

کاش پایی نداشتیم تا  در جدال حق و باطل بیکاره های زمان باشند

نمی دانم کاش نبودیم تا هر سال عاشورا حسین را بخوانیم و هر غروب بدانیم که آسمان از شرم پاسخی نشنیدن به ندای حسین گلگون است

شرم دارم نمی توانم سخن بگویم بغضهایم دیگر اندوهم را باور ندارند

شرم دارم نمی توانم سخن بگویم اشکهایم فقط آبی بر گونه هستند

وقلمهایم فقط برای سخره دستهایم به نظاره نشسته اند

آرمانهایمان کجا رفت فصلها رفتند وتنها سردی زمستان در دلهایمان باقی ماند

من باور نمی کنم

نه باور ندارم اینهمه بغض و کینه و عداوت را نه باور ندارم اینهمه مظلومیت و گذشت را

وگرنه حتماْ فریاد می کشیدم

نه من باور ندارم حیله و نیرنگ و خدعه را نه باور ندارم صداقت و پاکی و عصمت را

وگرنه حتما فریاد می کشیدم

نه من باور ندارم قتل و ویرانی و اسارت را نه من باور ندارم شهامت و شهادت و ایثار را

وگرنه حتما فریاد می کشیدم

نه من از درد می مردم

هیچ دردی حس نمی کنم هنوز زنده ام و هنوز فقط نظاره گر خاموشم

پ.ن: ببخشید  این حقیقت تلخ روزگار من است چرا هنوز زنده ایم کاش حداقل خجالت آبمان

می کرد


 
comment نظرات ()
 
پیش از تو
نویسنده : سمول - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
 

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت

گم بود در عمق زمین شانه بهار

بی تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت

دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

                                                            سلمان هراتی


 
comment نظرات ()
 
داستان ۱
نویسنده : سمول - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱
 

 

  روزی روزگاری یک حاکمی بود که خیلی دلش میخواست حاکم بزرگی باشه می خواست همه دنیا بفهمند که چقدر مهربون و خوبه ولی خوب بدی ماجرا این بود که این حاکم باید توی یه جزیره حکومت میکرد که دورش و آب گرفته باشه و مردمش از پنجاه نفر بیشتر نباشه وهمه هم از IQ پایینی بر خوردار باشند ولی متاُسفانه قرعه این حکومت در شهری بزرگی بنامش خورده بود که مردمش حاکم های زیادی را کله پا کرده بودند دورشم به جای آب گرگهای گرسنه برای حمله به شهر  کمین کرده بودند و ازهمه بدتر اینکه این حاکم فقط بلد بود حرف بزنه واین شهر بزرگ به مردی احتیاج داشت که عمل کنه سرتون و درد نیارم این حاکم به دلایل نا مفهومی با نشون دادن گوشت قربونی  دائماًگرگها رو برای حمله به شهر تحریک میکرد اونا هم هر روز به شهرنزدیک و  نزدیکتر می شدند تا جائیکه مردم حتی برای تاُمین مایحتاجشون نمی تونستند به راحتی از دروازههای شهر بیرون برون . داخل شهر هم که نگو به جای پنجاه نفر پنجاه ملیون آدم زندگی می کرد که  هر کدوم یه سودایی داشتند واز همه بدتر اینکه این مردم آدمهای باهوشی بودند و خیلی زود فرق حرف و عمل و می فهمیدند .زمانش رسیده بود که از حرفها توقع انجام داشته باشند  و چون خودشون حاکم ومنصوبش کرده بودند جاشو با دیگری عوض کنند ولی خوب حاکم زیرک اینو فهمیده بود وخیلی زود ترتیبی داد که مردم  مدتی سرگرم باشند تا جریان امور و  دوباره در دست بگیره. در حالیکه آدمکش و دزد توی شهر جولان می دادند جوانهارو می گرفتند وچون می دونست که اینکار دردسر داره برنامه ای ریخت تا مردم باور کنند که خودشون می خوان که حبس باشند هر چند این حناها پیش این مردم دیگه رنگ نداشت واز اونجایی که حاکم ما عادت داشت  گناه های همه حتی بچه گرگها رو عفو کنه دستور داد هر  جوانی که تقاضای عفو کنه رو ببخشه ولی خوب به نظر شما این عفو کردن ها میتونه این حاکم و از این گرداب نجات بده ؟

این داستان ادامه دارد....

جواب کامنت نقاب:من و نگرفتند به جرم(مبادرت به سرنشین بد حجاب )عین جمله نیروی انتظامی کارتم ضبط شد باور میکنید دوستم مقنعه مشکی سرش بود.

عین نامه بخشش:

با سلام

  احتراماً به اطلاع میرساند که در تاریخ ...... مدارک خودرو ی اینجانب به پلاک......بعلت.......اخذ گردید واز تاریخ.........خودروی .........اینجانب به پلاک ........در پارکینگ.........توقیف میباشد . لذا خواهشمندم است مساعدت نموده ،عفو نمائید.

                                                                با تشکر

 

 


 
comment نظرات ()
 
چقدر خبر
نویسنده : سمول - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
 

     خبرها گاهی به تنهایی تاثیری ندارن ولی عکس العمل آدمها نسبت بهشون خیلی جالبه .این چند وقت که من فرصت upکردن نداشتم-( نه اینکه فکر کنید گرفتار بودم نه چون من همیشه دراوج کارم فرصت دارم از بیکاری نمیتونستم وقت خالی پیدا کنم ولی الان که واقعا سرم شلوغه برای همه کارام فرصت دارم)ـ خیلی خبرها بوده که من با اجازه از آخر به اول نظرم و میگم.

    ۱:خبر شکنجه شدن دیپلمات ایرانی توسط نیروهای آمریکایی که من و اصلا متعجب نکرد اون چیزی که برای من همیشه درد آوره عکس العمل برخی روزنامه نگارهای ایرانی در محفل خودشون نسبت به این موضوعه اینکه فکر میکنند حق دیپلماتها این بوده و اونا واقعا جاسوسن از نظر من این زخم کاریه که هیچوقت درمان نمیشه و بدتر اینکه میدونی هیچ دلیلی برای این حرفها ندارن و اصلا  در مورد چارت کاری سفارت خونه ها نمیدونن فقط میخوان  در این جمع ضد حکومتی کم نیارن البته این این ماجرا قبلا هم تکرار شده وقتی خبرنگاران ایرانی تو عراق اسیر شده بودند , وجالب بود که یک بنده خدایی میگفت کشته شدن اینا اصلا مهم نیست وقتی ایران منافقهارو که توبه نمیکردند اعدام کرده ومن هرچی فکر کردم نفهمیدم چه ربطی داره که حکومتی دشمنانی رو که با اون اعلام جنگ کردند و مردم عادی رو به بدترین شکل کشتند نکشه ولی یه دولت متجاوز خبرنگارهارو بدزده و بکشه .و جالبی ماجرا اینه که دوستان به اسرائیل هم برای کشتن مردم فلسطین حق میدن ولی جوانان این ملت مظلوم و که سعی میکنن با عملیات انتحاری از سرزمینشون دفاع کنند تروریست میخونن.باور کنید اینها    درد ناکتر از شکنجه است. شکنجه بعدها در ذهن بصورت یک خاطره قهرمانانه میمونه ولی سخن ناجوانمردانه شنیدن از هم وطن زخمیه که هرچی میگذره عمیقتر میشه.

    ۲:خبر جالبه دیگه مساله ملوانها بود که از گرفتن تا آزادی(عفو )کردنشون نشون داد ما ایرانیها همگی ذاتا کارگردانیم ولی نمیدونم چرا تو سینما نمیتونیم خودمونو نشون بدیم.

فیلم اینجوری شروع میشه که یک عده انگلیسی بدذات وارد آبهای ما میشن ونیروی دریایی ما قهرمانانه اونهارو اسیر میکنه این خبیثها اولش انکار میکنند و قبلشم تمام فایلهای دستگاهی کشتی رو پاک میکنند ولی از شانس دستگاهی که خاموش شده بوده جا می مونه و قهرمانها از همون استفاده میکنند و موضوع رو ثابت میکنند اونا هم که غافلگیر شدند  اعتراف میکنند.      تا اینجارو داشتید چقدر سینمایی بود تازه جالبش بعدشه که کوچولوهای دو متری میان تهران و از زندگیشون لذت میبرن هتل و غذای سنتی و کت شلوار و دلقک بازی جلو دوربین و عفو سوغاتی و بدرقه رسمی, خدا وکیلی آخر فیلم اسکاری نبود.

البته اونی که بدبخت شد همون سربازان که مردم کشورشون در نظر سنجی خواستند محاکمه نظامی بشن که چرا مقاومت نکردن سربازهایی که دولت انگلیس می خواست شکنجه بشن و بهتر اینکه کشته بشن ولی حالا زنده موندن واین جرمی بس سنگینه سربازهای که برای کشورشون فاقد ارزشن. اونا میرن عراق تا بمیرن ولی انگلستان در عراق باشه میرن افغانستان تا بمیرن ولی انگلستان باشه ومیان ایران تا بمیرن تا بریتانیای کبیر ایران هم بیاد ولی اینبار کارگردان زنده نگهشون میداره و تاوان اینو باید تا آخر عمرشون بدن اونا دیگه چندتا آدم معمولی نیستند زندگی زیر ذر بین ا ونا حالا یه جهنم واقعیه. از اینکه هرچی در ایران گفتن انکار می کنند گله مند نشید شما ۲۴ ساعت زیر دست نیروهای ویزه انگلستان نبودید.

    ۳:خبر آخر فیلم ۳۰۰ وعکس العمل جالب هموطنان عزیز  .همه می دونستند که این یه توهین آشکار به فرهنگ و تمدن ایرانیه و در این برهه خاص که قرار ما دشمن درجه یک بشریت در دنیا باشیم خیلی به آماده سازی روحی مردم جهان کمک میکنه. هموطنان عزیز سه دسته شدند:

 یک عده که برای نشان دادن انزجارشون از این فیلم از هیچ کاری کوتاهی نکردند از جمع کردن امضا و نوشتن مقاله و روشن کردن مردم دنیا تا ساختن بمب گوگلی 

دسته دوم کسانی بودند که قبلا در راستای حمله اعراب و تمدن غارت شده ایران زمین گوش فلک و کر کرده بودند وتا جایی که میتونستند اسلام و اعراب و مایه عقب ماندگی سرزمینشون می دونستند ولی اینبار که مساله هویت فرهنگی و آمریکای مهربون با هم تداخل پیدا کرده خوب مسلما هیچ آدم عاقلی که سالهاست برای دوستان اونور آب شکلات بوده حالا با یه فیلم آینده خودشو خراب نمی کنه وهمه گفتند بابا این فیلمه دیگه چرا گیر می دید  آدم روشنفکر با مسائل پیش پا افتاده ای مثل اینکه فقط در حوزه محدود کل دنیا پخش میشه خودشو ناراحت نمی کنه اونکه ناراحت کننده است اسلامه که باعث میشه عمو سام از دست ما ناراحت بشه هرچی غیر از این خیلی هم خوبه .

ولی خوب من خوشحال میشم که باز یه فیلم خیالم و راحت کرد می ترسدم بعضی از دوستان از دغدغه زنده نگه داشتن خاطره ایران باستان نابودشن وحالا مطمئنم زنده میمونن مشکلیم با نابودیش ندارن مشکل ویزاشونه که انشا الله حل میشه .

دسته سوم دوستان با حالی بودند که با وجدان راحت فیلم و تهیه کردند وبا دوستان دسته جمعی نگاه کردند وبرای یونانیان قهرمان کف زدند و به خشایار شاه خندیدند.

      شرمنده ببخشید طولانی شد از این به بعد قول میدم سر موقع بنویسم.


 
comment نظرات ()
 
رها
نویسنده : سمول - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
 

خرامان وسبک دل جاده را باز در پیش می گیرم

آزاد و تندرستم و جهان در برابر من است

جاده درازقهوه ای رنگ در پیش پای  من است

به هر جا که بخواهم می روم

از این پس دیگر زاری نخواهم کرد

دیگر درنگ نخواهم کرد دیگر نیازی نخواهم داشت

از این پس در پی نیکبختی نخواهم رفت

من خود نیک بختی ام نیرومند و خوشحال

در جاده باز پیش خواهم رفت


 
comment نظرات ()
 
بهار عشق
نویسنده : سمول - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
 

 هلا دل موسم بوس وکنار است                 ربیع الاول  و  فصل بهار است

برون آ  از پس ابر ای  مه  من                      که هنگام  گل و دیدار یار است

ندا سر کن منادی نغمه عشق                    که پایان سکوت و انتظار است

خوشا آن دم که دلبر رخ گشاید                   که الحق آن زمان برمابهاراست

نقاب از چهره  ای  دلدار  بردار                     که عیش عاشقانت برقراراست

                                     صفر یار محرم گشت و بگذشت

                                     ربیع الاول است و نو بهار است

سید عیسی صفویان


 
comment نظرات ()